" رنج می کشم پس هستم " از نمايشنامه ی " کسی نيست همه ی داستان ها را به ياد آورد " نوشته ی محمد چرم شير . سال نو مبارک آقای استاد !
صدای روحت رو از همين جا ، از اين راه دور می شنوم . صدای ريزش مداوم و تند و تيز ضربات بارون به پشت تشت مسی رها شده کنار پاشويه ؛ وسط حياط يک خونه ی دنگال .
پشت درهای شيشه ای اتاق های پيرامون حياط ، کله های کج و معوج و قيافه های درب و داغون و چهره های مبهوت و رنگ پريده ای دارن تماشات می کنن .
يکی از اون ارواح وامونده منم . دست ها و صورتمو چسبوندم به شيشه . دارم به رخت های پهن شده روی طناب نگاه می کنم . همشونو خيس کردی !
"و من هنوز نمی دانم اين همه در پی چه دويده ام . در پی چه می دوم هنوز . ترجيحم
سکوت بوده هميشه برای همين . نبوده اند ، نيستند اين کلمات آن چيزهايی که
خواسته ام بگويم . و هنوز هم ناگفته باقی گذارده ام . کوچک می شوند همه ی آن
چيزها با اين کلمات . اين کلمات ديگر جادويی ندارند . اين کلمات را جادويی هم بود ؟
چه زمانی ؟ در کجای اين همه راهی که من اين همه دويده ام ؟ ... بگذار شک کنم .
بگذار شک کنم به اين که حتی دويده ام . دويده ام ؟ اگر ندويده ام پس چه کاری
کرده ام ؟ ... بگذار شک کنم . من فقط نا راضی بوده ام . از که ؟ از چه کسی ؟ از چه
چيزی ؟ از همه کس شايد . از همه چيز شايد . ... بگذار شک کنم . شايد از
هيچکس و هيچ چيز . شايد فقط از خودم و از همين کلمات ، شايد . چه قدر دلم
می خواست اين همه کلمات را می گفتم . می گفتم و تسکين می يافتم . تسکين
نمی يابم . از هيچ چيز تسکين نمی يابم . از همه بيشتر از اين بی قراری . چرا
بی قرارم اين همه ؟... بگذار شک کنم . بی قرارم من ؟ نيستم . پس چه هستم من؟
وا خورده و تلخ شايد . از چه ؟ از اين همه که بايد می بودم و نيستم ... بگذار شک
کنم . چه می خواستم باشم و نيستم ؟ نه ؛ اين همه همان حرف هايی نبودند ،
نيستند که می خواستم ، که بايد می گفتم . اين ها تنها کلماتند ، بی عمق و
سرريز . تنها کلمات . بازی سرخوشانه ی کلمات . چه لخ . تنها بازی سرخوشانه ی
کلمات... بگذار شک کنم ."