خانه ي زرد من

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

اسباب كشی اجباري

 

  مَن 

        مِن بعد اين جايم:

 

 

HTTP://WWW.KHANEHZARDMAN.BLOGFA.COM

 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

کاش بر می گشتم

 

دلم برای نوار قصه هايم تنگ شده . يک کيسه ی نايلونی پر از نوار . دلم برای نوار قصه هايم تنگ شده . يک کيسه پر . همه را دادم به زينب . زينب الان کجاست ؟ می خواهم نوارهايم را ازش پس بگيرم . آن موقع ۴ - ۵ ساله بود . کوچولو و تپل . پدرش مداح بود . مادرش حامله بود . من زينب را می خواهم . فقط می خواهم نوارهايم را پس بگيرم . گردن کج گلابی... جن پينه دوز... فندق شکن . من نوارهايم را می خواهم . ديگر هيچ چيز نمی خواهم . خدايا ديگر هيچ چيز ديگر ازت نمی خواهم . نوار قصه هايم . دلم برايشان تنگ شده . زياد بودند . ۱۰ - ۱۲ تا نوار. می خواهمشان . شعرهای نوارهايم را می خواهم . انگار هيچ گاه تا به اين اندازه دلتنگ چيزی نبوده ام . که حالا . که امشب . نوارهای من کجا هستند ؟ خروس زری پيرهن پری ام را می خواهم . روباهه دمش درازه . نع . آزاده گوشاش درازه . گه خوردم بخشيدمشان به زينب . آهای ملت . زينب را می شناسيد ؟ خوشگل است و خوش زبان . می آمد خانه مان هی تند تند حرف می زد و از هر صد جمله اش نود و هشت تايش دروغ بود . خيال پرداز خوبی بود . نوار قصه هايم دستش است . يک کيسه ی نايلونی پر . صف طويل سينما فرهنگ . شهر موش ها . من و مامان آن وسط ها . يکی آمد کاست های فيلم را می فروخت . شهر موشهای ۱ . شهر موش های ۲ . توی يک بسته ی قشنگ با عکس های فيلم . مامانم برايم خريد . حالا می خواهمشان . مال منند . نوارهای منند. می خواهمشان . زينب کجايی؟ دارم گريه می کنم . دارم بلند بلند گريه می کنم . بی قرارم . دلم تنگ است . دلم خيلی تنگ است . خاله سوسکه و درد پدرم  چرا می ذاری سر به سرم ؟

راه می روم . راه می روم . خيابان های خاکی زاهدان از ملالم هيچ نمی کاهند . درست است . اين جا هيچ کس آدم را نگاه نمی کند . نا مرئی می شوی انگار . يعنی اين قيافه ی زار را هم نمی بينند ؟ نمی فهمند ؟ چرا کسی به دادم نمی رسد . من...نوار...قصه...هايم...را...می...خوا...هم...آهای...

تا چشم به هم بذاری می بينی که سر نداری کله پا شدی تو سندون نه دل داری نه سنگدون . آقا روباهه الهی قربونت برم . بيا پيشم . تو مال منی . نه مال زينب . پيدا کنيد اين زينب را . مگر چند سال پيش بود ؟ ۱۰ سال . نه نه . راهنمايی می رفتم گمانم . نه . پنجم دبستان بودم . تمام نوار قصه هايم را دادم به زينب . تمامشان را . وحالا . و حالا بعد از ۱۵ - ۱۶ سال مثل سگ از کرده ام پشيمانم . موسيقی سيندرلا هم تا نداشت . صدای محزون زنی که می خواند و يادم نيست چی . ساعت دوازده نيمه شب می شود و سيندرلا ديگر هيچ چيز ندارد . لباس هايش همان پاره پوره ها . کفش هايش همان کهنه های لعنتی . می دود از پله های قصر بيايد پايين . فرشته ی مهربان امانش نمی دهد . سيندرلای کوچک من . کجايی؟ زينب چه بلايی سرت آورده ؟ سر همه تان . چقدر می خواهمتان .

می دانم مادر . دختری که دارد کم کم ۲۶ سالگی را رد می کند ؛ دلش بايد چيزهای ديگری بخواهد . هيچ وقت آن طوری که تو می خواستی نبودم . مثل يک احمق عقب افتاده نشسته ام اين جا و دلتنگ نوار قصه هايم هستم . اشک هايم را ببين . کاش می شد برگردم .برگردم توی دلت و برای هميشه همان جا بکپم .

رد می شدم از خيابانی . تهران بودم . گم شده بودم طبق معمول . دوست دارم راههای نرفته را . خيابان ها و آدم ها و  ساختمان های نديده را . ــــ اين جا هم که هستم ؛ گاهی راهم را کج می کنم از کوچه ای  باريکه ای  دالانی . قشنگ اند جاهای نديده . ـــــ سر در آوردم در يک کوچه ی بن بست پهن کوتاه خلوت . بيمارستان آبان . لرزيد پاهايم . بيمارستان آبان . جايی که يک ظهر تابستانی صدای عرعرم بلند شده درش . خواستم بروم تو . بروم خودم را معرفی کنم . بگويم من بر گشته ام . برگشته ام خانه . مرا همين جا به دنيا آورديد؛ از همين جا هم برگردانيد . اصلن می خواهم بمانم اين جا . اين جا خانه ی من است . باغ کوچکش . درخت های بزرگش . مرا برگردانيد . شما را به خدا مرا برگردانيد . هيچ چيز اين جا جذب نمی کند مرا . کوچه ها و معماری های نديده هم ديگر .  نوار قصه هايم را هم که نمی دهيد . ولم کنيد . من به درد اين جا نمی خورم . می خواهم برگردم .

زينب هر کجا هستی الهی همين الان پايت گير کند به چيزی و با مخ بيفتی زمين و آی دردت بگيرد . دلم خنک می شود . می دانم . حالا که لنگ هايت دراز شده و سينه هايت بيرون زده ؛ برداشته ای روی نوار قصه هايم صدای انی و منی ضبط کرده ای . از همين زرزرهای امروزی . الهی بميری . نوار قصه های من بودند . کی گفته دادم مال خودت باشد . من خلم .خرم. خنگم. گاوم . تو جرا گرفتی ؟

حسرت نوارهايم . می دانم . هميشه می ماند روی دلم . می دانم . می ميرم . می پوسم . و هيچ گاه هيچ تنابنده ای نخواهد گفت : آن زنک بيچاره زمانی يک کيسه داشت پر از نوار قصه .

                                               ۲۷ بهمن ۸۴

 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

پرشين بلاگ پاک قاطی کرده. بايد يه جای ديگه رو پيداکنم. امن و امان و سريع . سراغ دارين ؟

آزاده

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

سيگنال های پيرا زبانی يك برگردان ابژه ی رمزگانی !

اينروزها بايد دنبال يک پروفسور زبان شناس در حوزه ی ادبيات فارسی باشم تا وقت

بذاره و مرحمتی بکنه ؛و ترجمه ی اگزوتيک دکتر فرزان سجودی از کتاب " نشانه شناسی تئاتر و درام "

 رو به فارسی متداول ترجمه كنه و كتاب ديگه ای كه ترجمه ی ترجمه ی

جناب سجودی باشد رو چاپ بكنه !

به حق كه اين ترجمه همانطور كه جناب دكتر صادقی در مقدمه عنوان كرده اند ؛ برای

تمام دوستداران اين هنر و به خصوص هنرمندان شهرستان های دور و نزديك كه

دستشان از مراكز علمی و دانشگاهي كوتاه است ؛ از هر نظر ياری رسان می باشد!

دال و مدلولتان بی "نوفه" باد !

 

 

 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

اينك به نام تو زبان گشوده ام

  خانم دان   ما هيچ چی از اونی که مشيّت‌ِ خداست نمی دونيم .
 آن           اما من می دونم خانم وان دان .من ديگه نه چهارده ساله
               می شم نه هيجده ساله .خداوند هر چی رو ندونه اينو
               خوب می دونه .
 خانم دان   اين چه ربطی به مشٌيت خداوند داره ؟
 آن           مشيت خداوند گاهی زندگی رو از ما دريغ می كنه .
  ...
آن          بگذار اشك از چشمان من جاری شود .بگذار برای تو بگريم .
            از اشك هايم دوری نكن  چرا كه من غريبم .من گنگ بوده ام و خاموش .
            اينك به نام تو زبان گشوده ام . و با تو به زبان خودم سخن می گويم ؛
            زبان اشك هايم . تو صورت خشم خود از من بگردان .بلای خود از من بردار .
            از نيكويی هايت ـ فراوان ـ بر من ارزانی دار . مرا به آتش خويش افروخته
            گردان .

           دلم را گرم كن تا بدانم برای چه به انتظار نشسته ام تو را و مرگ را .

                                                         

                                   می خواستم اسب باشم ـ  محمد چرم شير
           

آزاده

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤

می آيم می آيم می آيم

خونه ی زردم يکساله شد . میام.  بعدن ... .

آزاده

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

بدون عنوان

  

   منم و شب بيداری و سگ های زاهدان ؛

   و دست هايی که در بی تابی ِ حضور

   كابوس عقيم ماندن را با چنگ و دندان پس می زنند .

   درخت گلابی مدتيست بار نمی دهد .

  برايش دعا كنيد .

آزاده

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤

و ما هنوز زنده ايم

اين نوشته رو که از قول ويرجينيا وولفه ؛توی يک وبلاگ ديدم. می خوام اين جا هم باشه :

" ادبيات نسخه ی دومی از زندگی نيست . از آن كثافت همان يك

                                 نسخه كافيست ."

آزاده

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

 

برو رفيق  .  برو.

ديگر نيازی به بودن تو نيست .

تو را برای تكامل خويش می خواستم .

كامل شده ام . كامل شده ام .

تكه ی گمشده ام در خودم بود . در خودم...

در خودم گم شده بودم .

در خودم به بيراهه رفته بودم .

پيدا شده ام  پيدا شده ام

بی نياز از تو . بی نياز از تو...

برو رفيق . برو .

ديگر نيازی به بودن تو نيست .

عشق در من شكفت  شكفت و بر اندامم شكوفه های مريم رست .

ديگر هيچ عشقی از من مجوی  وقتی با تمام ذرات وجود ؛ عاشق زيبايی ِ خويشتنم .

ديگر عطشی برای تو در من نيست .

من خودم را ديده ام . خودم را ديده ام .

چه پر شكوهم . چه پر شكوه...

برو رفيق . برو .

انبانت را بر دوش گير و از اين جا برو .

شبانگاهان غوطه ور در خلسه ی نورانی خود ؛ عاشقانه از وجود خويش كام 

می گيرم .

ديگر نيازی به حضور تو نيست .

گويی وزوز يك مگس ؛ مزاحم عشقبازی دو مجنون شده است ...

برو رفيق . برو . ديگر نيازی به بودن تو نيست .

                                        ۷۷/۴/۳

آزاده

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

تو شور انگيز نبودی.

تو درد بودی  درد بودی   درد بودی

تو تمنای پر شوکت عشق نبودی

تو ضجه ی خفقان و سياهی بودی ؛

و من اينرا نمی دانستم  نمی دانستم  نمی دانستم

سال های درازی را خفته در تن پوشی از وهم و تصور و رويا

به كور سو شعله ی فانوسی شكسته و كهنه

آويخته بر ديوار ويران خرابه ای رو به زوال

خيره شده بودم

و

گمان می کردم آن ماه است که می درخشد...

از خوابی کهنه بر می خيزم و بی هيچ مهلتی برای ديدن به خوابی تازه فرو می افتم

بی آن که توانايی راندن تو را داشته باشم...

آن چه من می بينم جز اوهام خواب های شبانگاهی ام نيست .

آن چه ما می بينيم تنها سايه ای از کابوسها و گمان ها و ظن های ماست که بر ما

سلطه دارد.

و حقيقت

در لابلای انبوهيِ تصورات ما

پنهان شده است ؛ پنهان .

                          ۷۷/۱/۱۴

آزاده

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

 

من هوای قبرستان را بو کشيده ام .
من هوای قبرستان را از عمق ريه هايم بو کشيده ام .
کسی باور نخواهد کرد .
کسی باور نخواهد کرد که اين چند تکه استخوان متعفن پوسيده که کرمهای خاکی
روی آن می لولند ؛ روزی آشنای عشق تو بوده است .
من آن نيروی شگفت انگيز را حس کرده ام .
من به آن نيروی شگفت انگيز برتر ايمان دارم .
آن سِحر انگيز جاويد که مرا به اين استخوان های سياه و سنگ های سرد متصل 
می سازد .
سايه ی قدرتمند سنگينش تمام فضا را می پوشاند ؛ بدون هيچ روزنی برای رهايی .
می لغزم . می لغزم . می لغزم .
ناگزير از خطاهای کوچک . ناگزير از خطاهای بزرگ .
حالا
عطر پيراهن سپيد آن پری معصوم کوچک زيبا تمام دشت را پر کرده .
رها و سبک ميان سبزی های باغ می دود ، از انبوهی ِ تبريزی ها و گزها می گذرد
و خودش را به بالای آن مجنون پير سبز می رساند .
اين آوای ازلی عصمت اوست که می شنوی .
سال هاست در انتظار ديدن چهره ی پُر جلالِ عشق خويش ، بالای اين مجنون پير
پنهان می شود و به دوردست های باغ خيره می ماند .
تا روزی صدای قدم های آن اسطوره ی مهربانی ، آن مرگ شيرين رخوت انگيز بر دل
کوچک بی قرارش بنشيند و او با لای لای عصمت خويش به آغوش پر عطوفت مرگ
بخزد ...
چقدر ندانستن مطلق خوب است . چقدر ندانستن مطلق خوب است .
اما اينکه يک چيزی بدانی و يک چيزی ندانی .
يک چيزی بفهمی و يک چيزی نفهمی .
وحشتناک است . وحشتناک است .
سؤال های لعنتی بی شماری بدون پاسخ مانده اند .
و در انتهای هر پاسخ مسخره ، سؤال ديگری سرک می کشد .
ترديد خوفناک ترين حسی است که آرام و بی صدا بر وجود آدمی می نشيند و او را
تا پای جنون می کشاند .
ترديد خوفناک ترين احساس آدميست...
من
يقين دارم عظمت لا يتناهی حقيقت تنها در نگاهی خواهد نشست که توانسته باشد
بی پروا و بی رحم و بی شرم و جسور به خويشتن خويش بنگرد .
بی پروا و بی رحم و بی شرم و جسور .
دور است . دور است .
آن نهايت پر شوکت نورانی از من دور است .
فقط ای کاش راهِ رفتن را بلد بودم.
فقط ای کاش راهِ رفتن را بلد بودم .
                                                  ۱۳ / ۱ / ۷۷
 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

ياد تو را از من می گيرند .

نام تو را از من می گيرند .

دستاويزی برای ماندن نيست .

دستاويزی برای ماندن نيست .

چه کسی اين بغض های نافرجام را پاسخ خواهد گفت .

چه کسی چشمان مرا ، چشمان ناديده ی مرا ، در ظلمت اين کور سياه خواهد ديد .

می گريزم .

ديوانه وار می گريزم .

بدون هيچ پناهی و هيچ اعتباری به مقصد نامعلوم خويش .

اتاق را تاريک کنيد .

پرده ها را بکشيد .

سکوت کنيد . سکوت .

می خواهم بخوابم .

می خواهم بخوابم .

می خواهم بخوابم .

سرم درد می کند .

سرم درد می کند .

کاش اين کابوس های لعنتی می رفتند و می گذاشتند من بخوابم .

بدون کابوس بخوابم .

بدون کابوس...

ا..خ.. اگر تيک تاک های ابدی اين ساعت مرگبار می گذاشت،

اگر می گذاشت...

شايد قرار است هرگز آرامشی وجود نداشته باشد .

شايد قرار است تا آخر دنيا

من همينطور اينجا روی اين صندلی کهنه ی آهنی سرد ،

توی اين مطبخ نمور سياه

کز کنم ؛ دستم را زير چانه بگذارم و به چکه های عذاب آور اين شير خراب وامانده بنگرم.

می دانم  می دانم

به زودی دست هايم ، 

چشم هايم و بعد تمام تنم پر از تارهای عنکبوت خواهد شد

و حشرات سياه گرسنه ،

از پاهايم بالا خواهند خزيد .

خواهم پوسيد  خواهم پوسيد

و بعد از من

همچنان

اين شير خراب وامانده

چکه خواهد کرد...

چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه  چکه 

چکه  چکه  چکه  چکــــــــــــــــــــــــــــ

                                                           ۱۰/۱۱/۷۶

 

 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

 

مردن دست هايت را دوست دارم .

مردن دست هايت را عاشقانه دوست دارم .

دست های تو آنجا زير باران،

پای نهال های سپيد گز می ميرند.

دست های تو با ترانه ی خيس باران ،

آنجا پای نهال های سپيد گز ،

عاشقانه می ميرند .

ومن

مردن دست هايت را دوست دارم .

مردن دست هايت را عاشقانه دوست دارم .

تو خاک می شوی   خاک می شوی

ومن

پر از لذت

به تماشای جان کندن دست های تو نشسته ام .

باران نرم نرم روی دست های تو می بارد؛

و تو با آب و گل می آميزی و عاشقانه خاک می شوی .

من خاک شدن دست هايت را دوست دارم .

من خاک شدن دست هايت را عاشقانه دوست دارم .

تو نيست می شوی  نيست می شوی

و ساعتی بعد ،

ديگر باران هم نخواهد باريد .

و مرده ی دست های تو آنجا ؛

زير تلی از گل مردار ؛

به جا خواهد ماند .

کسی نمی داند  کسی نمی داند

که اين درختان باران خورده ی سپيد شده ی گز ،

از رويش دستان تو روييده اند .

و اين بوی رخوت انگيز معطر ،

که بر سنگ های سياه و ساقه های تبريزی و شاخه های تيغ دار کُنار نشسته است ؛

اين بوی مست کننده و جاويد ؛

که فضا را آکنده ؛

بوی لاشه ی دست های توست...

مردن دست هايت را هميشه به ياد خواهم داشت .

مردن دست هايت را هميشه عاشقانه به ياد خواهم داشت .

                                                                         ۱ / ۱۱ / ۷۶

آزاده

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

خودت را به زندگی مسپار

زيرا تو را به ويرانه ها خواهد کشاند .

بلند شو  بلند شو

چشم هايت را باز نگه دار و لبخند بزن .

بايست  بايست

همچنان فانوس گر گرفته ی دريايی

که در برابر هجوم خشمناک موج های سياه

می ايستد و هرگز از پا در نمی آيد .

بجنگ  بجنگ

حتی اگر دست های بسته ات يارای حرکت ندارند .

حتی اگر چشم های خسته ات يارای ديدن ندارند .

حتی اگر شقيقه هايت از تلاطم درد به فرياد نشسته اند .

بجنگ  بجنگ

و خودت را به زندگی مسپار

زيرا تو را به ويرانه ها خواهد کشاند .

و اگر نيروی جنگيدن در تو نيست ؛

اگر قدرت ماندن درپاهايت رو به زوال نشسته است ؛

چشم هايت را بر هم گذار و خاموش شو

خاموش شو  خاموش شو

برای هميشه خاموش شو.

بگذار خاک وجودت تو را به خاک باز گرداند .

و ديگر هرگز باز مگرد  باز مگرد

و خودت را به زندگی مسپار

زيرا تو را به ويرانه ها خواهد کشاند...

                                                        ۲۰ / ۵ / ۷۶

 

آزاده

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

وقتی هفده ساله بودم...

چشم رابطه کور است .

چشم رابطه کور است .

هيچ پيوندی بين هيچ چشمی ، بين هيچ نگاهی ، بين هيچ لبخندی ، کلامی برقرار نيست .

ارتباط مرده است .

و بوی تعفن نفرت انگيز لاشه اش ، از صبح تاشب ، از شب تا صبح ، ديوانه ام می کند .

گنگ...غريبه...دور...

چه غريب به همديگر نگاه می کنيم .

چه گنگ به روی هم لبخند می زنيم ؛ و چه دور همديگر را به نام می خوانيم .

پل ارتباط خراب شد . شکست و يکباره به ته دره فرو ريخت .

و در آن لحظه ی شوم ؛

هنگاميکه آن صدای رعد آسای دهشتناک ، گوش هايمان را کر کرد .

هنگاميکه هوا پر از سفيدی ارواح مه شد.

هنگاميکه هيچ چشمی هيچ سمتی را نديد .

هنگاميکه هيچ نوری از هيچ درزی روشنمان نکرد .

وقتی که پل خراب شد :

من

کور و کر و لال اين سمت دره ايستاده بودم . تنها...تنها...

و تو

سمت ديگر دره . دور...دور...

پل خراب شد . خراب شد .

و هر چه پيوند بود در يک لحظه ی شوم کوتاه قطع شد . قطع شد .

و ديگر هيچ چشمی ،هيچ نوری نديد .

چشم رابطه کور شد . کور .

و من ماندم و من و من ومن و ...

وزان پس ، تو ،

همچون اثر کم رنگ يک نقطه ی سياه ،

آن سوی دره .

محو...محو...محو...

                         ۱۷ / ۲ / ۷۶

آزاده

پيام هاي ديگران ()

 

آزاده



نویسندگان

آزاده

آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳


لینک ها
خانه ي زرد من ( خانه ي جديد )
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
تودی لینک
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
پردیس من

شمارنده


پرشین وبلاگ
وبلاگ فارسی
تودی لینک