ياد تو را از من می گيرند .
نام تو را از من می گيرند .
دستاويزی برای ماندن نيست .
دستاويزی برای ماندن نيست .
چه کسی اين بغض های نافرجام را پاسخ خواهد گفت .
چه کسی چشمان مرا ، چشمان ناديده ی مرا ، در ظلمت اين کور سياه خواهد ديد .
می گريزم .
ديوانه وار می گريزم .
بدون هيچ پناهی و هيچ اعتباری به مقصد نامعلوم خويش .
اتاق را تاريک کنيد .
پرده ها را بکشيد .
سکوت کنيد . سکوت .
می خواهم بخوابم .
می خواهم بخوابم .
می خواهم بخوابم .
سرم درد می کند .
سرم درد می کند .
کاش اين کابوس های لعنتی می رفتند و می گذاشتند من بخوابم .
بدون کابوس بخوابم .
بدون کابوس...
ا..خ.. اگر تيک تاک های ابدی اين ساعت مرگبار می گذاشت،
اگر می گذاشت...
شايد قرار است هرگز آرامشی وجود نداشته باشد .
شايد قرار است تا آخر دنيا
من همينطور اينجا روی اين صندلی کهنه ی آهنی سرد ،
توی اين مطبخ نمور سياه
کز کنم ؛ دستم را زير چانه بگذارم و به چکه های عذاب آور اين شير خراب وامانده بنگرم.
می دانم می دانم
به زودی دست هايم ،
چشم هايم و بعد تمام تنم پر از تارهای عنکبوت خواهد شد
و حشرات سياه گرسنه ،
از پاهايم بالا خواهند خزيد .
خواهم پوسيد خواهم پوسيد
و بعد از من
همچنان
اين شير خراب وامانده
چکه خواهد کرد...
چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه
چکه چکه چکه چکــــــــــــــــــــــــــــ
۱۰/۱۱/۷۶